تبليغاتX
غروب ماه
فرصتی برای زندگی دوباره

اموختم راز پرواز را

از ماه تنها

از شب تاریک

از دل خسته

و اکنون وجو دم را از همه ی غمها رها کرده ام و به پرواز دراورده ام

و چه حس قشنگیست.... حس پرواز

و زمین چقدر حسود است که من از او جا شده ام و در اسمانها اوج گرفته ام

و اسمان چقدر زیبا روح را می پروراند.................

 ولی زمین..  به جسم بها میدهد

و دین خود را به جسم  با در بر گرفتنش در لحظه ی مرگ ادا  مینماید

و زمین چقدر عاشق است وبا این حال دوست میدارد روح نیز به او بسنده کند و در ظلمتش فرو رود

ولی روح طاقت ماندن را ندارد

روح مثل پرنده ایست که برای پرواز ثانیه ها را میشمرد.

روح وقتی به پرواز در اید به گذشته ی غمگین خود میخندد

به شادیهای گذرایی که به انها دلخوش کرده بود میگرید

و در هنگام پرواز فقط و فقط به اوج گرفتن می اندیشد

و در هر بار اوج گرفتن به شادیهایی دل میبندد که ماندگارترند

و غمهایی را در وجودش راه میدهد که قدرت اوج گرفتن را در او زیاد تر میکند

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:20  توسط الهام  | 

که هستی پشت در در باز میباشد وارد شو؟

منم غم میشناسی ؟

تویی غم چرا در میزنی؟

تو هم با من غریبی میکنی ای داد فریاد؟

بیا وارد شو این در مثل هر روز از برایت باز میباشد

دل من سایه سار راز میباشد

تو ای غم ارام وارد شو

غمی بیتاب اندر دل همینک ارام گشته

مگر غم ارام میگیرد؟

اخر به غم گفتم که میمیرم من از بهرت

به او گفتم اینگونه تو تنها میمانی و من اوج میگیرم

و او ترسید چون میدانست اگر روزی بخواهم رخت بربندم

 هیچکس درب دل را روی او باز نمی گرداند و

 تنها و سر گردان خو اهد ماند

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:59  توسط الهام  | 

یه عمر غم بد جور تو دلم لونه کرده امشبم بغض نا جور تو گلوم اشیونه ساخته

غم انگار دل من خونه ی پدریش  یه روزم دست از سرم بر نمی داره

بغضمو شکوندم ولی مثل یه غده ی سرطانی بد خیم دوباره به شکل اولش بر میگرده

بغض حس نوشتن رو ازم گرفته نمیزاره زندگی کنم

پلکم سنگین شده شاید با به خواب رفتن لحظاتی اروم بشم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:34  توسط الهام  | 

دوست دارم برای ثبت لحظاتم با کلمات بازی کنم ودر صفحه ی خاطرات ذهنم جا بدهم 

میروم تا اینجا نمانم میروم تا یاد بگیرم رفتن را از لذات گذشتن را

 

میروم تا ببینم دیدن را

میروم تا شبها را با ستارگان تنها سر کنم

میروم تا سکوت را تجربه کنم

میروم تا راز درون اشکار نشود" میروم تا دیگران نفهمند درد من درد عشق نیست     درد بی عشقیست

همیشه در ایستایی لحظات را تلف میکردم و حال میروم تا در پویایی و حرکت لحظات را تلف کنم

میروم تا یاد بگیرم در تاریکی بنویسم

میروم تا لحظه ای از همه ی سبزه ها چشم بپوشانم و به کویر خیره شوم

میروم تا قدر ماندن و در کنار کسانی که دوستشان دارم را بفهمم

نمیروم تا از حال خود فرار کنم میروم تا از اینده ی خود فرار کنم

میروم تا غصه ی خاطره های خوب را نخورم

میروم تا با زندگی تنها باشم

میروم تا قدر اشک چشم را درک کنم

..........میروم برای جبران همه ی بدیها و ازارها

در حال رفتن هستم ولی نمی دانم چرا حرف از رفتن که میشود چشمانم مثل سیلاب اشک میریزند

چشمانی که همیشه انتظار چنین روزی را داشتند

نمی دانم  شاید درد روحم به چشمانم فشار اورده اند

و شاید درد این جسم زندانی روح دلم را شکسته است

ای چشم کمی ارام گیر بس میکنم دیگر از رفتن سخن نمی گویم

سعی میکنم به ماندن عادت کنم

ولی........نمیشود تو از من انتظار ماندن نداشته باش لزومی ندارد به رفتن فکر کنی و اضطراب رفتن را در خود جای دهی

رفتن هم مثل امدن لحظه ایست...

میروم تا دیگر با زندگی نستیزم بلکه با او بسازم

میروم تا به چشمانم دیدن ماه را هدیه کنم

و به قلبم مهربانی و محبت عرضه نمایم

میروم تا روحم را به پرواز دراورم نه جسمم را

نمیروم تا از دردها رهایی یابم میروم تا تسکینی برای دردهایم بیابم.

دیدگان عزیز چه زود ارام گرفتی و خوابیدی تا من بتوانم دوباره از رفتن بنویسم

میروم تا دیدگان خود را به رفتن عادت بدهم و به انها بیاموزانم که هیچگاه لحظه ی رفتن اشک نریزند:

میروم تا برای چشمانم بهشتی از رفتن بسازم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:22  توسط الهام  | 

به نام هستی بخش

یه روز تو یه جمع خودمونی  که همه داشتن از روزگار شکایت میکردن

یه صدایی منو از اون جمع بیرون اورد

یه صدایی غمگین ولرزون

یه صدایی که به اندازه همه دنیا و ادماش حرف برای گفتن داشت.

بهش سلام کردم ازش پرسیدم چرا ناراحتی؟

لبخند تلخی به من زد!....

راستشو بگم از منم راضی نبود ولی از اینکه من صداشو میشنیدم کمی اروم شده بود

از من خاست حرف دلشو به گوش همه شاکیا برسونم

به من گفت که ادما هیچ وقت لحظات قشنگ زندگیشونو درک نمی کنن

اونا به هيچي قانع نيستن

همش از زمين وزمان طلبكارن

براي رسيدن به ارزوهاشون به هر كاري متوسل ميشن

درك نميكنن اگه ميخوان لذت چيزي رو بفهمن بايد سختيهارو تحمل كنن

به محض رسيدن يه بلا منو محكوم ميكنن

ميگن اي روزگار لعنتي.....

نمي دونن هر چي سرشون مياد انعكاس كاراي خودشونه

گفت اگه يه روزي براي محكوم كردن من دادگاه بگيرن هيچگاه وكيل نمي گيرم چون به حد كافي حرف براي گفتن دارم كه تو همون جلسه اول قاضي اگه عادل باشه بدون اوردن مدرك منو تبريه ميكنه/........

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:23  توسط الهام  | 

تنهایی یه حس غریب

یه حسی که از وجود سرچشمه میگیره

چون ادمای تنهایی که میمیرن دیگه این حسو ندارن

شاید این حس به این دلیل وجود داره که دنیایی که توش زندگی می کنیم خیلی عجیب غریبه.

تنها کلمه ای که میشه تو تنهایی به زبون اورد سکوته

و تنها فضایی که بهش ارامش میده تاریکیه

حضرت علی (ع ) شبهای تنهایی مناجات با خدا و نهایت عرفانش که زبان از بیانش قاصر است

را چگونه می گذراند

کاش میشد ذره ای از ان خلوت  رادرک میکردم........

ادما تو تنهایی همیشه منتظر هستن

چرا

چون نمیتونن تنهایی رو تحمل کنن...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 2:5  توسط الهام  | 

خدایا امشب میخواهم لحظاتی را برای خودم مرور کنم که  به جرم نا امیدی تو همراهم نمی شوی

خدایا تو خودت میدانی که بر من چه خواهد گذشت.........

مهربانا میدانی که اه اشک امانم را خواهد برید.

خاطرات گذشته با تو بودن در خاطرم مینشیند

شعله تنهایی خاکسترم خواهد کرد

و شیطان وقتی تو مرا رها کردی رهایم نمی کند

خدای من مگذار به خاطر نادانیم  از تو دور شوم

خدایا فرصتی دوباره به من بده تا به تو نزدیک شوم

خدایا امشب تا صبح صدایت میزنم تا به من پاسخ دهی

ای خدای لحظه های شادی

 

ای همدم دردها و غمهایم

ای خدای ارام بخش خستگیهایم

محبوب من  چگونه میشود بدون تو سر کرد

فریاد رس من: به که میسپاریم.......:

چگونه چشم بر هم بگذارم  در حالیکه کلمه  یا احد بر زبانم جاری نمی شود

خدایا اجازه نده من  از تو رها  شوم...

بی تو چه کنم.......

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:48  توسط الهام  | 

چرا دنياي ادما با هم فرق داره:

از خودم شروع مي كنم.............

من توي يه روز پاييزي بدون اينكه خودم بخوام به اين دنيا قدم گذاشتم............

دنياي كودكي من خيلي طول كشيد.............

انقدر غرق شاديهاي دنياي مجازي شده بودم كه فراموش كرده بودم تو چه دنيايي

دارم زندگي مي كنم....................

دنيايي كه نه فريبي درونش جا داره ونه اينكه ادما  فقط به فكر خودشون باشن.........

وقتي وارد دنياي همسن وسالاي خودم شدم فهميدم كه چقدر دير دنيا رو شناخته ام

هر چند دنيايي كه اونا توش زندگي ميكردن دنياي واقعي نبود.............

وقتي از اون دنيا بيرون اومدم سعي كردم دنيايي رو براي خودم بسازم كه خودم شناخته ام.............

يعني يك دنياي شيشه اي...........

اين دنيا زياد نميتونه توي نا مهربونيها دوام بياره.......

اره زود ميشكنه.............

ولي با اين حال از دنياي سنگي بيشتر دوسش دارم..............

هر چند ممكنه حق با اونايي باشه كه توي دنياي سنگي زندگي ميكنن............

شايد اگه اين دنيا رو نداشتن زود از بين ميرفتن...........

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:15  توسط الهام  |