تبليغاتX
غروب ماه
فرصتی برای زندگی دوباره
دل مانند  پرنده است و هنگامی که اسیر میشود قدرت پرواز ندارد

پرنده اگر زیستن را عاشق باشد به هر کجا بخو اهد پر میکشد

دل انسان نیز این گونه میباشد

 پرنده با دل در اینکه چگونه اسیر میشوند هیچ فرقی ندارند

هر دو به وجودی یا چیزی جذب میشوندو بدون انکه خود بفهمند اسیر میشوند

گاهی اسیر شدن را باید دوست داشت

چون ممکن است از پرواز بی هدف واز این شاخه به ان شاخه برایت قشنگتر باشد

در هنگامی که اسیر شدی هدف برایت مشخص میشود

 ازادی بی قید و بند دل جز بیهودگی حاصلی ندارد

همیشه جایی اسیر شو که ارزش اسارت تو را داشته باشد

جایی که اگر میخو اهند زجرت دهند ارزش  جان ربودنت را داشته باشد

مانند پرنده نباشیم که به خاطر دیدن دانه جانش را در قفس گرفتند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 23:2  توسط الهام  | 

از اسمان پاییز خاطراتم برف میبارد

زمین که با برگهای پاییزی فرش زردی را گسترانده بود اکنون سپید پوش شده است/.......

پاییز خاطراتش در بهاری بود که میتوانست سبز باشد ولی به رنگ غروب سرخ بود......

یک روز که از رنگ پاییز خسته شده بود.. تصمیم گرفت همه ی خاطراتش را دفن کند........

کمی از خاک باغچه ی حیاطش را برداشت و همه ی خاطراتش را در ان قرار داد"

اسمان چشمانش دلگیر شد ..و به پای همه ی خاطرات خاک شده گریست......

وقتی دید تحملش را ندارد... دوباره خاکها را برداشت وخاطرات پاییزیش را به چشمانش سپرد...

چشمانش انجه را که قلبش در ان خاطرات پاییزی نمی دید درک کرد.....

اری در میان همه ی برگهای پاییزی خاطرات او  : "برگ سبزی بود :

میدانی برگ سبز در ان پاییز چه بود؟.....

 صدای سنتور پرندگان بود :که روح پاییزیش را نوازش میداد"

بارانی بود "که انقدر محبت داشت که با هر بار امدنش بر روی این برگها شبنم به یادگار میگذاشت......"

اری چشمهایش همه را درک کرده بود...................../

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 22:16  توسط الهام  | 

از اسمان پاییز خاطراتم برف میبارد

زمین که با برگهای پاییزی فرش زردی را گسترانده بود اکنون سپید پوش شده است/.......

پاییز خاطراتش در بهاری بود که میتوانست سبز باشد ولی به رنگ غروب سرخ بود......

یک روز که از رنگ پاییز خسته شده بود.. تصمیم گرفت همه ی خاطراتش را دفن کند........

کمی از خاک باغچه ی حیاطش را برداشت و همه ی خاطراتش را در ان قرار داد"

اسمان چشمانش دلگیر شد ..و به پای همه ی خاطرات خاک شده گریست......

وقتی دید تحملش را ندارد... دوباره خاکها را برداشت وخاطرات پاییزیش را به چشمانش سپرد...

چشمانش انجه را که قلبش در ان خاطرات پاییزی نمی دید درک کرد.....

اری در میان همه ی برگهای پاییزی خاطرات او  : "برگ سبزی بود :

میدانی برگ سبز در ان پاییز چه بود؟.....

 صدای سنتور پرندگان بود :که روح پاییزیش را نوازش میداد"

بارانی بود "که انقدر محبت داشت که با هر بار امدنش بر روی این برگها شبنم به یادگار میگذاشت......"

اری چشمهایش همه را درک کرده بود...................../

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 22:15  توسط الهام  |