|
فرصتی برای زندگی دوباره
|
غم انگار دل من خونه ی پدریش یه روزم دست از سرم بر نمی داره
بغضمو شکوندم ولی مثل یه غده ی سرطانی بد خیم دوباره به شکل اولش بر میگرده
بغض حس نوشتن رو ازم گرفته نمیزاره زندگی کنم
پلکم سنگین شده شاید با به خواب رفتن لحظاتی اروم بشم