|
فرصتی برای زندگی دوباره
|
منم غم میشناسی ؟
تویی غم چرا در میزنی؟
تو هم با من غریبی میکنی ای داد فریاد؟
بیا وارد شو این در مثل هر روز از برایت باز میباشد
دل من سایه سار راز میباشد
تو ای غم ارام وارد شو
غمی بیتاب اندر دل همینک ارام گشته
مگر غم ارام میگیرد؟
اخر به غم گفتم که میمیرم من از بهرت
به او گفتم اینگونه تو تنها میمانی و من اوج میگیرم
و او ترسید چون میدانست اگر روزی بخواهم رخت بربندم
هیچکس درب دل را روی او باز نمی گرداند و
تنها و سر گردان خو اهد ماند