|
فرصتی برای زندگی دوباره
|
اموختم راز پرواز را
از ماه تنها
از شب تاریک
از دل خسته
و اکنون وجو دم را از همه ی غمها رها کرده ام و به پرواز دراورده ام
و چه حس قشنگیست.... حس پرواز
و زمین چقدر حسود است که من از او جا شده ام و در اسمانها اوج گرفته ام
و اسمان چقدر زیبا روح را می پروراند.................
ولی زمین.. به جسم بها میدهد
و دین خود را به جسم با در بر گرفتنش در لحظه ی مرگ ادا مینماید
و زمین چقدر عاشق است وبا این حال دوست میدارد روح نیز به او بسنده کند و در ظلمتش فرو رود
ولی روح طاقت ماندن را ندارد
روح مثل پرنده ایست که برای پرواز ثانیه ها را میشمرد.
روح وقتی به پرواز در اید به گذشته ی غمگین خود میخندد
به شادیهای گذرایی که به انها دلخوش کرده بود میگرید
و در هنگام پرواز فقط و فقط به اوج گرفتن می اندیشد
و در هر بار اوج گرفتن به شادیهایی دل میبندد که ماندگارترند
و غمهایی را در وجودش راه میدهد که قدرت اوج گرفتن را در او زیاد تر میکند