تبليغاتX
غروب ماه - تنها برگ سبز در پاییز خاطراتم
فرصتی برای زندگی دوباره

از اسمان پاییز خاطراتم برف میبارد

زمین که با برگهای پاییزی فرش زردی را گسترانده بود اکنون سپید پوش شده است/.......

پاییز خاطراتش در بهاری بود که میتوانست سبز باشد ولی به رنگ غروب سرخ بود......

یک روز که از رنگ پاییز خسته شده بود.. تصمیم گرفت همه ی خاطراتش را دفن کند........

کمی از خاک باغچه ی حیاطش را برداشت و همه ی خاطراتش را در ان قرار داد"

اسمان چشمانش دلگیر شد ..و به پای همه ی خاطرات خاک شده گریست......

وقتی دید تحملش را ندارد... دوباره خاکها را برداشت وخاطرات پاییزیش را به چشمانش سپرد...

چشمانش انجه را که قلبش در ان خاطرات پاییزی نمی دید درک کرد.....

اری در میان همه ی برگهای پاییزی خاطرات او  : "برگ سبزی بود :

میدانی برگ سبز در ان پاییز چه بود؟.....

 صدای سنتور پرندگان بود :که روح پاییزیش را نوازش میداد"

بارانی بود "که انقدر محبت داشت که با هر بار امدنش بر روی این برگها شبنم به یادگار میگذاشت......"

اری چشمهایش همه را درک کرده بود...................../

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 22:15  توسط الهام  |