تبليغاتX
غروب ماه - روزگار شاکی
فرصتی برای زندگی دوباره

به نام هستی بخش

یه روز تو یه جمع خودمونی  که همه داشتن از روزگار شکایت میکردن

یه صدایی منو از اون جمع بیرون اورد

یه صدایی غمگین ولرزون

یه صدایی که به اندازه همه دنیا و ادماش حرف برای گفتن داشت.

بهش سلام کردم ازش پرسیدم چرا ناراحتی؟

لبخند تلخی به من زد!....

راستشو بگم از منم راضی نبود ولی از اینکه من صداشو میشنیدم کمی اروم شده بود

از من خاست حرف دلشو به گوش همه شاکیا برسونم

به من گفت که ادما هیچ وقت لحظات قشنگ زندگیشونو درک نمی کنن

اونا به هيچي قانع نيستن

همش از زمين وزمان طلبكارن

براي رسيدن به ارزوهاشون به هر كاري متوسل ميشن

درك نميكنن اگه ميخوان لذت چيزي رو بفهمن بايد سختيهارو تحمل كنن

به محض رسيدن يه بلا منو محكوم ميكنن

ميگن اي روزگار لعنتي.....

نمي دونن هر چي سرشون مياد انعكاس كاراي خودشونه

گفت اگه يه روزي براي محكوم كردن من دادگاه بگيرن هيچگاه وكيل نمي گيرم چون به حد كافي حرف براي گفتن دارم كه تو همون جلسه اول قاضي اگه عادل باشه بدون اوردن مدرك منو تبريه ميكنه/........

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:23  توسط الهام  |