|
فرصتی برای زندگی دوباره
|
میروم تا اینجا نمانم میروم تا یاد بگیرم رفتن را از لذات گذشتن را
میروم تا ببینم دیدن را
میروم تا شبها را با ستارگان تنها سر کنم
میروم تا سکوت را تجربه کنم
میروم تا راز درون اشکار نشود" میروم تا دیگران نفهمند درد من درد عشق نیست درد بی عشقیست
همیشه در ایستایی لحظات را تلف میکردم و حال میروم تا در پویایی و حرکت لحظات را تلف کنم
میروم تا یاد بگیرم در تاریکی بنویسم
میروم تا لحظه ای از همه ی سبزه ها چشم بپوشانم و به کویر خیره شوم
میروم تا قدر ماندن و در کنار کسانی که دوستشان دارم را بفهمم
نمیروم تا از حال خود فرار کنم میروم تا از اینده ی خود فرار کنم
میروم تا غصه ی خاطره های خوب را نخورم
میروم تا با زندگی تنها باشم
میروم تا قدر اشک چشم را درک کنم
..........میروم برای جبران همه ی بدیها و ازارها
در حال رفتن هستم ولی نمی دانم چرا حرف از رفتن که میشود چشمانم مثل سیلاب اشک میریزند
چشمانی که همیشه انتظار چنین روزی را داشتند
نمی دانم شاید درد روحم به چشمانم فشار اورده اند
و شاید درد این جسم زندانی روح دلم را شکسته است
ای چشم کمی ارام گیر بس میکنم دیگر از رفتن سخن نمی گویم
سعی میکنم به ماندن عادت کنم
ولی........نمیشود تو از من انتظار ماندن نداشته باش لزومی ندارد به رفتن فکر کنی و اضطراب رفتن را در خود جای دهی
رفتن هم مثل امدن لحظه ایست...
میروم تا دیگر با زندگی نستیزم بلکه با او بسازم
میروم تا به چشمانم دیدن ماه را هدیه کنم
و به قلبم مهربانی و محبت عرضه نمایم
میروم تا روحم را به پرواز دراورم نه جسمم را
نمیروم تا از دردها رهایی یابم میروم تا تسکینی برای دردهایم بیابم.
دیدگان عزیز چه زود ارام گرفتی و خوابیدی تا من بتوانم دوباره از رفتن بنویسم
میروم تا دیدگان خود را به رفتن عادت بدهم و به انها بیاموزانم که هیچگاه لحظه ی رفتن اشک نریزند:
میروم تا برای چشمانم بهشتی از رفتن بسازم